داستان بره باران

نویسنده: اعظم سپهوند از خرم آباد، لرستان   باران دیر رسیده بود گویا نخواسته بودن خبردار شود ولی او با کنجکاوی و سوال پیچ کردن مادرش موضوع را فهمید. جمله مادر مثل پتکی بر فرق سرش کوبیده شد. احساس کرد دهانش خشک شده و زبانش نمی چرخد. حالتی مثل سبکی و بی وزنی به او دست داد و با بهت و حیرت به مادرش چشم دوخت. نگاهش آن شادابی کودکانه […]

داستان: با سیاره مان مهربان باشیم!

  داستان: با سیاره مان مهربان باشیم! نویسنده: خانم خواجه محمود از زاهدان نینا کودکی بود که در یک سیاره ی دوست داشتنی و زیبا زندگی می‌کرد، او سیاره اش را خیلی دوست داشت. روی این سیاره میلیاردها کودک و پیر و جوان دیگر هم زندگی می‌کردند؛ اما این سیاره خیلی احساس تنهایی می کرد و فقط نینا بود که پای درد و دل‌های سیاره اش می‌نشست و ساعت‌ها به […]

داستان بلوط

داستان بلوط نویسنده: اعظم سپهوند از خرم آباد، لرستان نازگل سرش را به شیشه ماشین چسبانده بود و به جاده ای که از جلو دیدگانش به سرعت می گذشت نگاه می کرد. -نازگل می تونی شیشه رو کمی پایین بکشی؟ مامانش بدون اینکه از صندلی جلوی ماشین عقب را نگاه کند این را گفت. نازگل با گفتن “چشم مامان” شیشه اتومبیل را پایین کشید. نسیم خنک بهاری موهایش را به […]